ناصر الدين شاه قاجار

51

سفرنامه عراق عجم ( فارسى )

سراشيب ميشد آنطرف كوه همه درّه‌هاى كوچك بود و به نظر ميآمد كه چشمهاى كوچك دارد گوسفند زيادى هم ميچريدند از اين قلّه قصبهء محلّات و آن جلگه كه آن روز به ارّه ميرفتيم و در آنجا نهار خورديم و همان نهارگاه ما تمام پيدا بود قدرى كه از قلّه رو به پائين رفتيم بوسعت گاهى رسيديم كه گل زيادى داشت از قبيل گل روغنى زرد لار و گلهاى لاله كه در دوشان تپّه هم ميرويد يك قطعه برف بزرگى هم بود وجود برف را غنيمت شمرده آبى با برف خورديم و از خستگى درآمديم آنوقت يكدرّه را كه ميرفت و منتهى به همان بيدها كه عصرانه در آنجا حاضر كرده بودند ميشد و درّهء وسيع خوبى بود گرفته سرازير شديم درختهاى جنگلى زياد داشت كبك زيادى هم پرواز كرد اكبر خان نايب ناظر و اغلبى از پيشخدمتها تير براى كبك انداختند نخورد همه‌جا آمديم تا سرچشمه و بيدستان و فرموديم آفتاب‌گردان ما را كه يك ميدان دور تر از اينجا در سرچشمهء ديگر زده بودند كنده آوردند اينجا كه باصفاتر بود و خودمان انتخاب كرده بوديم زدند پياده شده چاى و عصرانه خورديم جاى خوشى براى استراحت بود امّا چون سه ساعت بيشتر بغروب نمانده بود و لابد بايد به منزل برويم استراحت نكرده نماز خوانديم يك سنگ قبرى اعتماد الحصرة پيدا كرده بود بحضور آورد بخطّ كوفى بود حاجى آقا پسر حاجى آقا اسمعيل با زغال روى خطوطش را سياه كرد و از روى آن نوشت همين قدر معلوم شد كه سنه ستّين و اربعماة